Search This Blog

Thursday, August 20, 2009

سقف

آهای مردم سرم به سقف چسبیده است! یکی منو پایین بیاره. . .

تفاوت پلیس

تفاوت پلیس در ایران با کشورهای دیگر
کشورهای دیگر:مردم با دیدن پلیس احساس امنیت می کنند.
کشورمان:مردم با دیدن پلیس احساس نا امنی می کنند.
کشورهای دیگر:پلیس با مردم با آرامش و مهربانی حرف می زند.
کشور ما:مردم ترجیح می دهند با پلیس حرف نزنند، چون به احتمال زیاد زرد می شوند
کشورهای دیگر:مردم به پلیس پناه می برند تا به آنها تجاوز نشود
کشورمان:مردم از پلیس پناه می برند تا به آنها تجاوز نشود

Monday, July 20, 2009

هوا صاف است

به شهر درونتان و به درون شهرتان خوب نگاه کنید ، اگر گرد و غبارهوای هر کدام بیشتر از دیگری باشد ، آن وقت است که می توان پیش بینی صافی هوا در روزهای آینده را به راحتی انجام داد

Wednesday, July 8, 2009

چهاراه سبز

چهاراه اولی سبز است،ردش می کنم.هوا گرم است!خدای من نزدیک چهاراه دومی می شوم،چراغ قرمز است ،ای بابا شمارشگر ندارد تا تکلیفم معلوم باشد،می دانم که باید بایستم ولی از شانس متوسط من چراغ سبز و بدون کوچکترین ترمزی رد می شوم،خیابان طویلی است،می دانم که باز هم از این چهاراه ها در طولش هست،در عرضش همه چیز ساکن است ، مغازه است و مردم و کمی هم تحرک و البته بستنی فروش و پاتوق ایستک و نوشابه و آب یخ نذری! در همین فکرای عرضی(عوضی) هستم که وای می دانم که باز باید بایستم،درست در 22 متری چهاراه چراغ زرد می شود این دفعه از شانس متوسط و حتی خوب و حتی عالی هم خبری نیست،می بایست که بایستم.ایستاده بودم، به تنها چیزی که فکر می کردم فشار گاز و رسیدن موقعش بود.در حال حرام کردن ثانیه ها بود.چراغ راهنمایی روبرو زردشد و حالا نوبت من رسیده بود ماشین و من و همه افراد پشت سرم خیز گرفته بودند برای آزادی و رهایی از سکون ، گرما ، بی حالی و همه ی چیزهایی که می شود درون یک آشغالدونی کثیف جا داد. و حالا سبز . . . گاز دادم و من در صف اول،و تمام افکارم . . . وای خدای من سرم شکست ، خون ، شیشه ، پست فطرت حیوون مگه ندیدی . . . یه موتوری بود ، یه جوونی بود 20 چند ساله با ریش هایی که می شد شیپیش ها و کثافت های درونشو حدس زد ، فرار کرد و هنگامی که دور شد برگشت _ به من و اون جمعی که نگران من و خونی که از سرم می ریخت ،بودند _ گفت : سبز برای شما بود ولی من حالشو بردم ، هیچ غلطی نمیتونی بکنی،برو به هر کی می خوای بگو نه پلیسی هست نه پلاکی داره موتورم و نه می تونی گیرم بیاری ، جوون رد میشد و هر لحظه دورتر می شد ، چراغ دائم سبز و زرد و قرمز می شد و من همچنان در میان این رنگ ها در بین مردم خون می دادم و . . . از اون اتفاق هفته ها می گذرد، با تمام درد سرم هنوز آن حق سبزم را فراموش نمی کنم. . .